اسلایدر

داستان شماره 151

داستانهای باحال _ داستانسرا

داستانهایی درباره خدا_ پیغمران_ امامان_دین_ امام علی_ قضاوت امام علی_ اصیل ایرانی _ پادشاهان _عاشقانه_ ملا_ شیوانا_ بهلول_ بزرگان_ غمگین_ طنز_ جالب_ معجزه_ پسرانه_ عبرت آموز هوسرانی_ صفا و صمیمیتها_ شنیدنی_ زندگی_ موفقیتها_ خوش یمن_ طمع_ آموزنده_ بی ادبانه _ احساسی_ ترسناک _بقیه و..

داستان شماره 151

داستان شماره 151

حل یک مساله جالب ریاضى توسط امام علی ( علیه السلام


بسم الله الرحمن الرحیم

عبدالرّحمن بن حجّاج  مى گوید: از ابن ابى لیلى شنیدم که مى گفت : امیرمؤمنان على (علیه السلام ) در حادثه اى قضاوت عجیبى کرد که بى سابقه است و آن اینکه :دو نفر مرد در مسافرت ، با هم رفیق شدند، هنگام غذا در محلى نشستند تا غذا بخورند، نفر اول سه گرده نان از سفره خود بیرون آورد و نفر دوم پنج گرده نان ، در آن هنگام مردى از آنجا عبور مى کرد او را دعوت به خوردن غذا کردند، او نیز کنار سفره آنان نشست و از آن غذا خوردند، مرد رهگذر پس از خوردن غذا و هنگام خداحافظى ، هشت درهم به آنان داد و گفت : این هشت درهم را به جاى آنچه خوردم به شما دادم و از آنجا رفت ، آن دو نفر در تقسیم پول نزاع کردند، صاحب سه نان مى گفت : نصف هشت درهم مال من است و نصف آن مال تو. ولى صاحب پنج نان مى گفت : پنج درهم آن مال من است و سه درهم آن مال تو است . آنان نزاع و کشمکش ‍ خود را نزد على (علیه السلام ) آوردند و داورى را به او واگذار نمودند. على (علیه السلام ) به آنان فرمود:نزاع و کشمکش در اینگونه امور، از فرومایگى و پستى است ، صلح و سازش بهتر است ، بروید سازش کنید.صاحب سه نان ( نفر اولی ) گفت :من راضى نمى شوم مگر به آنچه حقیقت است و شما در این باره قضاوت به حق کنید . امیرمؤ منان على (علیه السلام ) خطاب به نفر اول فرمود : اکنون که تو حاضر به سازش نیستى و حقیقت را مى خواهى ، بدانکه حق تو از آن هشت درهم ، فقط یک درهم است . او گفت :سبحان اللّه ! چطور، حقیقت اینگونه است ؟!.حضرت على (علیه السلام ) فرمود:اکنون بشنو تا توضیح دهم : آیا تو صاحب سه نان نبودى ؟.او گفت : بله من صاحب سه نان هستم . على (علیه السلام ) فرمود:رفیق تو صاحب پنج نان است ؟ او گفت : آرى . على (علیه السلام ) فرمود:بنابراین ، این هشت نان ، 24 قسمت (با توجّه به سه نفر خورنده ) مى شود . تو (صاحب سه نان ) هشت قسمت نان ها را خورده اى و رفیق تو نیز هشت قسمت را خورده و مهمان نیز هشت قسمت را خورده است و چون آن مهمان هشت درهم به شما دو نفر داده ، هفت درهم آن مال رفیق تو (صاحب پنج نان ) است و یک درهم آن مال تو (صاحب سه نان ) است .آن دو مرد در حالى که حقیقت مطلب را دریافتند، از محضر على علیه السلام ) رفتند .

 

 

******************
توضیح بیشتر قضاوت زیبای مولا در این قضیه جالب : هر نان را 3 تکه فرض می کنیم. این 8 نان را 24 تکه در نظر می گیریم  . و چون همه به اندازه مساوی خورده اند پس هر کدام 8 تکه از 24 تای کل خورده اند . حال نفر سوم 8 درهم پول پرداخته برای 8 تکه ای که خورده . در نتیجه برای هر تکه یک درهم پرداخت کرده است .
حال باید دید که این 8 تکه که نفر سوم خورده چقدرش مال نفر اول و چقدرش مال نفر دوم است .
نفر اول 3 نان داشته یعنی 9 تکه و چون خودش مثل بقیه 8 تکه نان خورده پس  یک تکه از نانش می ماند که نفر سوم خورده است . و چون نفر سوم به ازای هر تکه نان یک درهم پول داده پس فقط یک درهم حق نفر اول است .
نفر دوم 5 نان داشته یعنی 15 تکه نان  . و چون خودش 8 تکه نان خورده 7 تکه دیگر می ماند که آن را نفر سوم خورده است . و چون نفر سوم به ازای هر تکه نان یک درهم پول پرداخت کرده است در نتیجه باید 7 در هم به ازای این 7 تکه نان به نفر دوم برسد

[ پنج شنبه 1 شهريور 1389برچسب:قضاوتهای امام علی ( ع _ 1, ] [ 20:31 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 150
[ پنج شنبه 30 مرداد 1389برچسب:قضاوتهای امام علی ( ع _ 1, ] [ 20:30 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 149
[ پنج شنبه 29 مرداد 1389برچسب:قضاوتهای امام علی ( ع _ 1, ] [ 20:29 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 148

داستان شماره 148


داستان اثبات مادر بودن زن


  بسم الله الرحمن الرحیم

زنی با جوانی نزد قاضی رفتند که جوان زن را مادر خود میخواند و زن امتناع میکرد و رو به قاضی گفت که این چهار که برادرانم هستند گواه میدهند که این جوان پسر من نیست !!! آن چهار برادر گفتند که این چهل تن همراه ما هستند شهادت میدهند که خواهر ما فرزندی نداشته و هنوز دختر است و چون قاضی این را شنید دستور به حکم حد پسر داد و پسر رو به علی (ع) که آنجا حاضر بود کرد و فریاد داد که ای علی (ع) تو حکم کن میان ما که به خدا قسم این زن مادر من باشد و مرا نیز 2 سال شیر داده است . امام رو به زن گفت که ای زن ولی تو کی باشد و زن برادرانش را اشاره کرد و امام از برادرانش خواست تا وکالت خواهرشان را به او بدهند و برادران آن زن قبول کردند و گفتند که هر حکمی شما نمایید مورد قبول ما باشد . امام رو به زن کرد و گفت که ای زن من تو را به مهر 400 دینار به عقد این جوان آوردم و به غلام خود گفت تا که به منزل برود و این مبلغ را بیاورد و رو به زن کرد و گفت که برخیز و دست شوهرت را بگیر و به خانه برو . چون زن چنین شنید گریه سر داد که چگونه است من با فرزندم همبستر شوم و به مادر بودن خود اعتراف کرد

 

[ پنج شنبه 28 مرداد 1389برچسب:قضاوتهای امام علی ( ع _ 1, ] [ 20:27 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 147

داستان شماره 147

داستان دو مادر و یک فرزند

 

بسم الله الرحمن الرحیم
   
در زمان خلافت عمر دو زن بر سر کودکى نزاع مى کردند و هر کدام او را فرزند خود مى خواند، نزاع به نزد عمر بردند، عمر نتوانست مشکلشان را حل کند از این رو دست به دامان امیرالمومنین علیه السلام گردید
امیرالمومنین علیه السلام ابتداء آن دو زن را فراخوانده آنان را موعظه و نصیحت فرمود ولیکن سودى نبخشید و ایشان همچنان به مشاجره خود ادامه مى دادند
امیرالمومنین علیه السلام چون این دستور داد اره اى بیاورند، در این موقع آن دو زن گفتند: یا امیرالمومنین ! مى خواهى با این اره چکار کنى ؟
امام علیه السلام فرمود: مى خواهم فرزند را دو نصف کنم براى هر کدامتان یک نصف ! از شنیدن این سخن یکى از آن دو ساکت ماند، ولى دیگر فریاد برآورد: خدا را خدا را ! یا اباالحسن ! اگر حکم کودک این است که باید دو نیم شود من از حق خودم صرفنظر کردم و راضى نمى شوم عزیزم کشته شود
•    آنگاه امیرالمومنین علیه السلام فرمود: الله اکبر! این کودک پسر توست و اگر پسر آن دیگرى مى بود او نیز به حالش ‍ رحم مى کرد و بدین عمل راضى نمى شد، در این موقع آن زن هم اقرار به حق نموده به کذب خود اعتراف کرد، و به واسطه قضاوت آن حضرت علیه السلام حزن و اندوه از عمر برطرف گردیده براى آن حضرت دعاى خیر نمود

[ پنج شنبه 27 مرداد 1389برچسب:قضاوتهای امام علی ( ع _ 1, ] [ 20:26 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 146

داستان شماره 146

قضاوت بسیار زیبای حضرت برای شناسایی غلام

 

بسم الله الرحمن الرحیم

•    در زمان خلافت امیرالمومنین (علیه السلام) مردى کوهستانى با غلام خود به حج مى رفتند، در بین راه غلام مرتکب تقصیرى شده مولایش او را کتک زد. غلام بر آشفته ، به مولاى خود گفت : تو مولاى من نیستى بلکه من مولا و تو غلام من مى باشى . و پیوسته یکدیگر را تهدید نموده به هم مى گفتند: اى دشمن خدا! بر سخنت ثابت باش تا به کوفه رفته تو را به نزد امیرالمومنین علیه السلام ببرم . چون به کوفه آمدند هر دو با هم نزد على رفتند و مولا (ضارب ) گفت : این شخص ، غلام من است و مرتکب خلافى شده او را زده ام و بدین سبب از اطاعت من سر برتافته ، مرا غلام خود مى خواند
•    دیگرى گفت : به خدا سوگند دروغ مى گوید و او غلام من مى باشد و پدرم وى را به منظور راهنمایى و تعلیم مسائل حج با من فرستاده و او به مال من طمع کرده مرا غلام خود مى خواند تا از این راه اموالم را تصرف نماید
امیرالمومنین علیه السلام به آنان فرمود: بروید و امشب با هم صلح و سازش کنید و بامدادان به نزد من بیایید و خودتان حقیقت حال را بیان نمایید
چون صبح شد، امیرالمومنین علیه السلام به قنبر فرمود: دو سوراخ در دیوار آماده کن ! و آن حضرت علیه السلام عادت داشت همه روزه پس از اداى فریضه صبح به خواندن دعا و تعقیب مشغول مى شد تا خورشید به اندازه نیزه اى در افق بالا مى آمد. آن روز هنوز از تعقیب نماز صبح فارغ نشده بود که آن دو مرد آمدند و مردم نیز در اطرافشان ازدحام کرده مى گفتند: امروز مشکل تازه اى براى امیرالمومنین روى داده که از عهده حل آن بر نمى آید! تا اینکه امام علیه السلام پس از فراغ از عبادت به آن دو مرد رو کرده ، فرمود: چه مى گویید؟ آنان شروع کردند به قسم خوردن که من مولا هستم و دیگرى غلام
على علیه السلام به آنان فرمود: برخیزید که مى دانم راست نمى گویید، و آنگاه به آنان فرمود: سرتان را در سوراخ داخل کنید، و به قنبر فرمود: زود باش شمشیر رسول خدا صلى الله علیه و آله را برایم بیاور تا گردن غلام را بزنم ، غلام از شنیدن این سخن بر خود لرزید و بدون اختیار سر را بیرون کشید، و آن دیگر همچنان سرش را نگهداشت .
امیرالمومنین (ع ) به غلام رو کرده ، فرمود: مگر تو ادعا نمى کردى من غلام نیستم ؟
گفت : آرى ، ولیکن این مرد بر من ستم نمود و من مرتکب چنین خطایى شدم
•    پس آن حضرت علیه السلام از مولایش تعهد گرفت که دیگر او را آزار ندهد و غلام را به وى تسلیم نمود

[ پنج شنبه 26 مرداد 1389برچسب:قضاوتهای امام علی ( ع _ 1, ] [ 20:25 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 145
[ پنج شنبه 25 مرداد 1389برچسب:قضاوتهای امام علی ( ع _ 1, ] [ 20:23 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 144
[ پنج شنبه 24 مرداد 1389برچسب:قضاوتهای امام علی ( ع _ 1, ] [ 20:22 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 143

داستان شماره 143

چگونگی تشخیص ادعای شاکی

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 
در زمان خلافت امیرالمؤمنین حضرت علی (ع)، مردی را نزد آن حضرت آوردند كه ادعا می كند كسی بر سرش ضربه ای زده و در اثر این ضریه چشمانش نمی بیند و زبانش از كار افتاده و حس بویائی خود را نیز از دست داده. حضرت فرمود:« اگر راست بگوید سه دیه ی كامل بر او واجب است.» اطرافیان گفتند كه از كجا صحت و سقم ادعاهای او را تشخیص دهیم ؟؟؟
  امیرالمؤمنین فرمود: «برای اینكه درستی ادعای او مبنی بر اینكه چشمش نمی بیند ثابت شود او را در مقابل آفتاب قرار دهند بطوریكه آفتاب مستقیم به چشمانش بتابد. اگر راست نگفته باشد نمی تواند چشمانش را باز نگهدارد. و در مورد ادعایش مبنی بر اینكه دیگر حس بویائی ندارد، پنبه ای را بسوزانند و مقابل بینی اش بگیرند اگر از چشمانش آب سرازیر شد و سرش را از دود دور كرد صادق نیست و گرنه راست می گوید. ولی در اینكه ادعا می كند زباش آسیب دیده به طوریكه تكلمش را از دست داده، باید سوزنی در زباش بزنند، اگر خون سرخ بیرون آید زبانش سالم است ولی اگر خون سیاه بیرون آید در ادعایش صادق است

[ پنج شنبه 23 مرداد 1389برچسب:قضاوتهای امام علی ( ع _ 1, ] [ 10:9 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 142
[ پنج شنبه 22 مرداد 1389برچسب:قضاوتهای امام علی ( ع _ 1, ] [ 20:7 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 141
[ پنج شنبه 21 مرداد 1389برچسب:قضاوتهای امام علی ( ع _ 1, ] [ 20:6 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 140

داستان شماره 140

حلّ مشکل با قرعه


بسم الله الرحمن الرحیم

 

وقتى على (علیه السلام ) به یمن رفت و در آنجا استقرار یافت و به حکومت و داورى از جانب رسول خدا (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) پرداخت ، دو مرد براى داورى نزد آن حضرت آمدند، آنان با شرکت هم کنیزکى را خریده بودند و به طور مساوى هرکدام مالک نیمى از او بودند، آنان بر اثر جهل به احکام ، هردو در طُهر واحد  (فاصله بین دو خون حیض ) با او آمیزش کردند، به خیال اینکه این کار جایز است و این ناآگاهى به مسایل از آن جهت بود که آنان تازه مسلمان بودند و اطّلاعاتشان به احکام دین ، اندک بود.آن کنیز، حامله شد و سپس پسرى از او متولّد شد و آن دو نفر در مورد آن پسر نزاع کردند و هریک از آنان مى گفت من پدر او هستم و او پسر من است ، به حضور على ( علیه السلام ) آمده و از آن حضرت خواستند تا داورى کند.على (علیه السلام ) آن پسر را بین آن دو نفر قرعه زد، قرعه به نام یکى از آنان افتاد و على ( علیه السلام ) آن پسر را به او واگذار کرد و او را الزام کرد که نصف قیمت آن پسربچه را اگر برده است به شریک خود بپردازد و فرمود:اگر مى دانستم شما از روى آگاهى دست به این کار زدید (و آمیزش حرام را انجام دادید) در مجازات شما، سختگیرى بیشتر مى نمودم.خبر این داستان به پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) رسید، پیامبر (صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ) صحّت داورى على (علیه السلام ) را امضا کرد و همین داورى را در اسلام مقرّر کرد و سپس فرمود:)) اَلْحَمْدُ للّهِِ الَّذى جَعَلَ مِنّا اَهْلَ الْبَیْتِ مَنْ یَقْضِى عَلى سُنَنِ داوُدَ (علیه السلام) وَسَبِیلِهِ فِى الْقَضاءِ( (.حمد و سپاس خداوندى را که در میان ما خاندان نبوّت ، کسى را قرار داد که طبق سنّت و روش حضرت داوود (علیه السلام ) قضاوت مى کند.یعنى قضاوت او بر اساس الهام الهى است که همسان وحى است و داورى على ( علیه السلام ) همانند آن است که دستور صریح از طرف خدا آمده باشد

 

[ پنج شنبه 20 مرداد 1389برچسب:قضاوتهای امام علی ( ع _ 1, ] [ 20:5 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 139
[ پنج شنبه 19 مرداد 1389برچسب:قضاوتهای امام علی ( ع _ 1, ] [ 20:4 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 138
[ پنج شنبه 18 مرداد 1389برچسب:قضاوتهای امام علی ( ع _ 1, ] [ 20:3 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 137
[ پنج شنبه 17 مرداد 1389برچسب:قضاوتهای امام علی ( ع _ 1, ] [ 20:2 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 136
[ پنج شنبه 16 مرداد 1389برچسب:قضاوتهای امام علی ( ع _ 1, ] [ 20:0 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 135
[ پنج شنبه 15 مرداد 1389برچسب:قضاوتهای امام علی ( ع _ 1, ] [ 20:47 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 134
[ پنج شنبه 14 مرداد 1389برچسب:قضاوتهای امام علی ( ع _ 1, ] [ 20:46 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 133
[ پنج شنبه 13 مرداد 1389برچسب:قضاوتهای امام علی ( ع _ 1, ] [ 20:45 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 132
[ پنج شنبه 12 مرداد 1389برچسب:قضاوتهای امام علی ( ع _ 1, ] [ 20:39 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 131
[ پنج شنبه 11 مرداد 1389برچسب:قضاوتهای امام علی ( ع _ 1, ] [ 20:38 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 130

داستان شماره 130

حكم خدا


بسم الله الرحمن الرحیم

 

رسول خدا(ص)از مردي اعرابي شتري به چهارصد درهم خريد،هنگامي كه اعرابي پول را تحويل گرفت داد و بيداد كرد كه درهم ها و شتر مال من است و پيامبر حقي بر من ندارد
اتفاقاً ابوبكر از آنجا مي گذشت،پيامبر به او فرمود:"بين من و اعرابي قضاوت كن
ابوبكر گفت:"اعرابي از شما شاهد و گواه مي خواهد
عمر نيز از راه گذشت و سخنان ابوبكر را تكرار كرد.در اين موقع علي عليه اسلام  از دور نمايان شد،پيامبر به اعرابي فرمود:"قبول داري اين جوان بين ما قضاوت كند
مرد گفت:قبول دارم
چون علي عليه السلام آمد اعرابي ادعاي خود را بيان كرد.اميرالمؤمنين به اعرابي گفت:شتر را به پيامبر تسليم كن
اعرابي اعتنايي نكرد،تا اينكه آن حضرت سه بار گفتار خود را تكرار كرد ولي نتيجه اي نداشت در اين هنگام علي عليه اسلام اعرابي را با يك ضربت شمشير دور كرد و آنگاه رو به پيامبر(ص) گفت:"يا رسول الله،ما تو را در وحي تصديق مي كنيم.چگونه ممكن است در چهارصد درهم تكذيب نماييم؟
و در خبري آمده است كه رسول خدا(ص) رو به عمر و ابوبكر كرد و به آنان فرمود:اين حكم خداست.نه آنچه شما حكم كرديد

 

[ پنج شنبه 10 مرداد 1389برچسب:قضاوتهای امام علی ( ع _ 1, ] [ 20:37 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 129

داستان شماره 129

درملحق كردن پسربه پدر در اثر بوئيدن استخوان پدر


بسم الله الرحمن الرحیم

 

پسري به نزد عمر امد ومال پدرش را از او مطالبه كرد.عمر اورا زجر كرده از پيش خود براند
ان پسر تظلم كنان از مسجد بيرون امد حضرت از او احوال پرسيد .وي گفت مال پدرم در نزد
عمراست به من رد نميكند
بر من صيحه زد ومرا از پيش خود راند حضرت فرمود :امروز حكمي بنمايم كه خداوند متعال
در فوق سبع سماوات كرده باشد وان حكم را كسي نمي تواند بنمايد مگر كسي كه خداوند او را بر
گزيده باشد
پس ان پسر را با جمعي از صاحبه كه در ميان انها بود عمر بن الخطاب اوردند وبر سر قبر پدر
ان جوان. پس امير فرمان داد قبر را بشكافند سپس فرمود تا يك ضلع ان مرد را يعني يك دنده
پهلوي او را بيرون اورند سپس ان حضرت ان جوان را فرمود تا ان استخوان دنده را به بيني
خود نزديك كند وان را ببويد در حال خون از بيني او بيرون امد حضرت فرمود تا مال اورا به
او رد بنمايند كه اين پسر فرزند اين ميت است
عمر عرض كرد :يا ابالحسن به جريان خون از دماغ اين پسر مال را به او تسليم بنماييم ؟
حضرت فرمود:اواحق به مال از تو و ساير خلق است
سپس حاضرين را فرمود كه ان استخوان رانزديك بيني خود برند وان را بوكنند
همه حاضرين اين كار را كردند واز دماغ هيچ يك خون نيامد دوباره ان پسر ان را بو ئيد خون
زيادي از بيني او امد

[ پنج شنبه 9 مرداد 1389برچسب:قضاوتهای امام علی ( ع _ 1, ] [ 20:36 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 128
[ پنج شنبه 8 مرداد 1389برچسب:قضاوتهای امام علی ( ع _ 1, ] [ 20:34 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 127

داستان شماره 127

داستان زيبا درباره دختري كه از مرد پيري ابستن شد


بسم الله الرحمن الرحیم

 

در زمان خلافت عثمان پيري فروتوت دختري دوشيزه را به نكاح خود در اورد وان دختر ابستن گشت مرد پير دانسته بود كه در مضاجعت دختر نيروي انرا نداشته كه مهره يدوشيزگان از وي برگيرد وچنين گمان كرد كه حمل وي از مردي بيگانه است داوري پيش عثمان اوردند امر بر عثمان مشتبه گرديد از زن پرسيد :ايا اين پير مهره بكارت تو را برداشته يا نه؟
دختر گفت نه
عثمان گفت: بر وي اقامه حد بنماييد وان زن را سنگسار كنيد
امير المومنين فرمود : شتاب نكنيد همانا زن زا دو نشان مي باشد يكي نشان حيض يكي نشان بول يعني دو مجرا براي او مي باشد اگر اب مرد در مجري حيض ريخته با شد تواند زن را حامله كند و اين مطالب را از خود او بپرسيد
ان وقت از ان پيرمرد سوال كردند كه هيچگاه اب خود را بر اين زن ريختي يا نه بي انكه ازاله بكارت كرده باشي
مرد گفت اري بدون انكه بكارت اورا بردارم اب خود را بر اومي ريختم علي فرمود :اين حمل فرزند همين پير فرتوت است و بايد اين مرد را كه انكار فرزند خود مي
كند عقوبت كرد عثمان اين قضاوت را ازعلي پذيرفت

[ پنج شنبه 7 مرداد 1389برچسب:قضاوتهای امام علی ( ع _ 1, ] [ 20:32 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 126

داستان شماره 126

درباره گوسفندي كه از سگ حامله شد


بسم الله الرحمن الحیم

 

اعرابي از امير المومنين سوال كردكه سگي بر گوسفندي جهيد وان گوسفند حامله شد وزائيد فعلا بر ما مشكل شده است كه حكم سگ بر او بار نماييم يا حكم گوسفند
حضرت فرمود:اگر علف مي خورد گوسفند است اگر استخوان مي خوردسگ است
اعرابي گفت :گاهي علف مي خورد گاهي استخوان
حضرت فرمود :نگاه كن ببين اگه مثل سگ اب مي خورد سگ است واگر مثل گوسفند اب مي خورد گوسفند است
اعرابي گفت :هر دو قسم اب مي خورد
حضرت فرمود:نگاه كن ببين اگه در آخر گوسفندان ودنبال انها حركت مي كند سگ است اگر در وسط يا در جلو راه مي رود گوسفند است
اعرابي گفت:گاهي دنبال ميرود گاهي در وسط
حضرت فرمود :نگاه كن ببين موقع خواب مثل گوسفندان ميخوابد گوسفند است واگر بر سر دم مي نشيند سگ است
اعرابي گفت گاهي بر سر دم مي نشيند گاهي مثل گوسفندان مي خوابد
حضرت فرمود:نگاه كن ببين اگر مثل سگ بول مي كند سگ است و اگر مثل گوسفند بول مي كند گوسفند است
اعرابي گفت :گاهي مثل سگ گاهي مثل گوسفند
حضرت فرمود :او را ذبح كن اگر شكنبه دارد گوسفند است واگه ندارد سگ است

 

[ پنج شنبه 6 مرداد 1389برچسب:قضاوتهای امام علی ( ع _ 1, ] [ 20:31 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 125

داستان شماره 125

درباره دختري كه علقه داخل رحم او شده بود

 

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

عمار ياسر مي فرمايد در روز دوشنبه هفدهم ماه صفر در خدمت امير بودم بانگي هولناك واوازي سهمناك به گوش ما رسيد امير فرمودند:عمار برو ذوالفقار مرا بيار چون اوردم فرمودند اي عمار امروز روزي است كه كاري بكنم كه سبب روشني چشم مومنين وزيادي ايمان انها بشود و بر منافقين اتش حسد برافروزد وبر كفر وعداوات انها بيفزايد سپس فرمود برو بيرون مسجد هر كس كه مرا طلب مي كند اورا در نزد من بياور
عمار ميگويد: چون از مسجد بيرون امدم زني را در ميان محملي كه بر شتري حمل بود ديدم كه از پرده جگر همي ناله ميكرد
عمار مي گويد :ان را اواز دادم كه اجابت كنيد امير المومنين را ان زن از هودج پياده شد وامد مقابل حضرت با قلبي سوزان وچشمي گريان گفت يا امام المتقين از راه دور دراز پيمودم تا اينكه خود را به در بار تو رساندم من ميدانم تو ميتواني مرا از اين منجلاب فضيحت و رسوايي كه دچار شدم نجات بخشي
امير فرمودند : اي عمار برو در كوفه ندا كن كه هر كه مي خواهد منزلت پسر ابو طالب را در نزد خدا ببيند كه ازعلوم به او چه بخشيده است بيايد در مسجد
عمار چون مردم كوفه را خبر كرد چون سيل سرا شيب به طرف مسجد شتاب گرفتند تا اينكه مسجد مملو از جمعيت شد سپس رو به ان جمعيت كرد گفت شما را چه روي داده واين دختر از چه شكايت دارد ؟از ان ميان پيرمردي برخاست وگفت:اين دختر من است ملوك عرب از او خواستگاري كرد فعلا مرا فضيحت كرده در ميان مردم سر به زير وخجلت زده كرده است قابله مي گويد حامله است بااينكه مهر بكارت او بحال خود مي باشد من در كار اين دخترحيرانم
حضرت به ان دختر گفت تو چه مي گويي؟
دختر گفت : اما اينكه مي گويند من با كره هستم راست ميگويد واما اينكه مي گويد من حامله هستم به حق تو اي امام متقين كه من خيانت نكردم ودست نامحرمي مرا لمس نكرده و من ميدانم شما به حال من خبر داريد
حضرت فرمود :قابله كوفه را كه لبا نام او بود بياورند چون حاضر شد پرده بزن و اين دختر را عقب پرده ببر و ملا حضه كن حامله است يا نه
قابله رفت وبه فرموده عمل كرد و فرمود شما از اهل قريه اسعار نيستيد
گفت چرا
حضرت فرمود ايا كسي هست كه از بلاد شما يكم برف بياورد ؟
همان ساعت پدر دختر گفت يا امير در بلاد ما بسيار است ولي از اينجا تا بلاد ما دويست پنجا فرسخ است
عمار گفت :امير المومنين دست خيبر گشاي خود را دراز كرد واز دويست پنجاه فرسخ مسافت چون بر گردانيد ديدم برف در ميان دستان او است واب از خلال انگشتان مباركش ميريزد ان وقت مردم به هم بر امدند وقيل قال مردم بلند شد
حضرت فرمود ساكت باشيد اگر بخواهيد كوه را با برف  به ازن خدا اينجا مي اورم سپس قابله را طلبيد وفرمود كه تشتي در زير اين دختر بگذارند واين برف را در ميان تشت بگذارند ودختر را بگو فرج خود را روي اين برف بگذارد طولي نميكشد كه كرمي به ان علقه مي گويند از رحم اين دختر بيرون ميايد كه وزن ان هفتصد پنجاه درهم ودودانق است قابله انچه را حضرت دستور داد عمل كرد ان علقه با همان وصف از رحم دختر بيرون امد قابله علقه را با تشت اورد خدمت امير مردم مسجد تماشاي ان ميكردند سپس كرم را وزن نمودند همان مقدار كه حضرت خبر داده بود نه يك دانق بيشتر نه كمتر حضرت به پدر دختر فرمود برخيز فر و مسرور دختر خود را بردار وبه وطن خود بر گرد

دختر تو وقتی ده ساله بوده در جوی اب نرسيده كه  دست خيانتكار به دختر تو نشسته بوده که کرم داخل رحم او شده و رفته رفته بزرگ شده است

[ پنج شنبه 5 مرداد 1389برچسب:قضاوتهای امام علی ( ع _ 1, ] [ 20:29 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 124

داستان شماره 124

به مسائل رسول پادشاه روم اللغزيه


بسم الله الرحمن الرحیم

 

فرستاده ملك روم از ابوبكر پرسيد :ان كدام مرد است كه اميد وار به بهشت نيست و از جهنم نميترسد واز خدا خوف ندارد وركوع نمي كند وسجود نمي نمايد گوشت ميته مي خورد وخون مي اشامد وفتنه را دوست ميدارد وچيزي را كه نديده درباره اش شهادت ميدهد وحق را دشمن ميدارد
عمر مبادرتبه جواب كرد وگفت كفري بر كفر خود افزودي
اين خبر به امير المومنين رسيد همه را جواب كافي وروشني فرمود عنقريب ذكر ميشود
حضرت فرمود :اين مرد كه مي گويد من اميدوار به بهشت نيستم وترس از جهنم ندارم واز خدا خوف ندارم اين مرد اوليا خدااست .دستان خداوند عبادت براي طمع و دخول در بهشت يا ترس از جهنم نمي كنند اينكه مي گويد از خدا خوف ندارم يعني خوف ندارد كه خدا براو ظلم كند. چون ميداند خدا ظالم نيست از عدل خدا خائف است وركوع وسجود نمي كند يعني در نماز ميت ركوع وسجود نمي كند واينكه مي گويد بي وضو نماز ميخوانم ان نماز ميت است واينكه ميگويد من ميته مي خورم يعني ملخ و ماهي مي خورم وان خون است واينكه مي گويد من فتنه را دوست دارم يعني اولاد را دوست دارم خدا مي فرمايد((انما اموالكم واولادكم فتنه )) واينكه مي گويد شهادت مي دهم به چيزي كه نديده ام يعني بهشت وجهنم را كه نديدم شهادت ميدهم كه حق است واينكه مي گويد من حق را كراهت دارم يعني مرگ را كه حق است كراهت دارم واينكه مي گويد انا ربكم يعني من صاحب استين باشم رب به مني صاحب و كم به معني استين است و اينكه مي گويد در زمين براي من است چيزي كه از براي خدا نيست يعني من زن وبچه دارم و خدا منزه وپاک از ان است وعيال و اولاد ندارد

 

[ پنج شنبه 4 مرداد 1389برچسب:قضاوتهای امام علی ( ع _ 1, ] [ 20:28 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 123

داستان شماره 123

سئوالهاي داودي


بسم الله الرحمن الرحیم

 

مردي از ال داود پيغمبر (ع) كه مذهب يهود داشت داخل مدينه گرديد ديد مردم در فزع وناله وگريه ميباشند گفت شمارا چه ميشود؟گفتند رسول خدا از دنيا رفته مرد داودي گفت درروزي از دنيا رفته كه در اين روز در كتب ما نوشته شده است سپس گفت مرا دلالت كنيد به خليفه ووصي بعد از او
گفتند تو در اينجا باش اكنون خواهد امد. چون حضرت امير نمودار شد ان مرد يهودي را گفتند بر خيز وهر چه ميخواهي از اين جوان بپرس مرد يهودي رفت به جانب ان حضرت عرض كرد توئي علي بن ابيطالب؟
فرمود: بلي/ ان حضرت دست مرد يهود را گرفت ودر نزد خود نشانيد يهودي گفت مي خواستم مسائلي چند سوال كنم از اين جماعت مرا به سوي شما دلالت كردند
حضرت فرمود سوال كن از هر چه كه ميخواهي انشا ا... تو را جواب خواهم گفت يهودي گفت به من خبر بده از اول حرفي كه در شب معراج خداوند متعال به محمد(ص) گفت چه بود وخبر بده مرا از ان چهار نفري كه در شب معراج مالك دوزخ طبق از روي انها برداشت وبا رسول خدا تكلم كردند وخبر بده مرا از ان ملكي كه مزاحمت كرد در شب معراج با محمد(ص) وخبر بده مرا كه منزل محمد كجاست از جاهاي بهشت ؟
حضرت فرمود :اما اول حرفي كه خداوند تكلم كرد بارسول خدا (فهو قوله تعالي امن رسول بما انزل اليه من ربه
يهودي گفت اين را نخواستم
حضرت فرمود ان امري را كه تو از من سوال ميكني ان امر مستوري است
يهودي گفت از غير ان از شما سوال نكردم به من از ان خبر بده والا ان شما نيستي كه من طلب ميكنم
حضرت فرمود :اگر من تورا خبر دهم اسلام اختيار ميكني؟ گفت :بلي
فرمود:رسول خدا چون به مقام قرب رسيد حجاب از روي ان برداشته شد وملكي ندا كرد يا محمد خداوند تو را سلام ميرساند ومي فرمايد برسيد و مولي از من سلام برسان رسول خدا عرض كرد ان مولي كيست؟خطاب رسيد علي بن ابيطالب
يهودي گفت : راست گفتي من همين را ميخواستم چون در كتاب جد من داود(ع) همين طور مكتوب است
وان چهاري نفري كه مالك دوزخ طبق از روي انها برداشت در جهنم قابيل ونمرود وهامان وفرغون اين جماعت به رسول خدا خطاب كردند كه از تو سوال ميكنيم كه امر بفرمايي مارا به دنيا برگردانند تا عمل صالح بنماييم جبرئيل در غضب شد و با بال خود طبق را بروي انها بر گردانيد وان ملكي به رسول خدا مزاحمت نمود ملك الموت بود او براي قبض روح سلطاني از سلاطين روي زمين رفته بود وان ملك در هنگام قبض روح سخني گفته بود كه اتش خشم عزرائيل را بر افروخته بود چون به مقام خود مراجعت كرد با رسول خدا مصادف شد از شدت غيض بران سلطان جبار التفا به ان حضرت ننمود واورا نشناخت تا جبرئيل بر او بانك زد يا ملك الموت هذا محمدبن عبدالله و حبيبه عزرائيل معذرت جسته عرض كرد يا رسول خدا اكنون از قبض روح سلطان جباري مي ايم دروقت مرگ سخني گفت كه مرا به غضب اورد از اين جهت شمارا نشناختم واما منزل رسول خدا در بهشت در جنت عدن ميباشد وبا او دوازده نفر از اوصيا او با وي هستند
مرد يهودي گفت:به خدا قسم در كتاب جدم داود پيغمبر قرائت كرده بودم وان كتاب ابا عن جد به من ميراس رسيده است
سپس ان كتاب را از جيب خود بيرون اورد و به اميرالمومنين داد ديدند انچه را كه حضرت خبر داده است در ان كتاب نوشته شده بود سپس ان يهودي اسلام اختيار كرد

 

[ پنج شنبه 3 مرداد 1389برچسب:قضاوتهای امام علی ( ع _ 1, ] [ 20:27 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 122

داستان شماره 122

 

به مسائل رآس الجالوت ابوبكر ازان عاجز ماند

 

بسم الله الرحمن الرحیم

بعضي از رآس الجالوب به نزد ابوبكر امدند ومسائلي سوال كردند يكي را نتوانست جواب بگويد اورا به امير المومنين حواله كرد حضرت فرمود مسائل تو كدام است
عرض كرد اصل اشيا چيست
حضرت فرمود :اصل اشيا اب است چنانچه خداوند فرموده و((من الما كل شئي حي))رآسالجالوت گفت :ان دوجماد چيست كه تكلم كردند
حضرت فرمود :اسمان وزمين است
راس گفت:ان دو چيز كه كم ميشوند وزياد ميگردند چيست؟
فرمود ان شب روز است
رآس گفت:ان اب چه ابي است نه از اسمان است نه از زمين؟
حضرت فرمود :ان عرق اسبهايي است ازسليمان بن داود كه در هنگام دويدن از انها ريخت
رآِس گفت ان چيست كه نفس ميكشد وروح ندارد
حضرت فرمود :كه او صبح است(( والصبح اذا تنفس))
راس پرسيد: ان دو زوج كدامند كه لا بدند از همديگر و حال انكه حيات ندارند
حضرت فرمود :شمس وقمر است
گفت ان نور چيست كه نه از افتاب است نه از قمراست ونه از نجوم ونه از مصابيح؟
فرمود:ان عمودي است كه خداوند براي موسي در تيه فرستاد كه نور مي بخشيد
گفت:كدام ساعت است نه از روز است ونه از شب ؟
فرمود ان بين الطلوعين است از طلوع فجر تا طلوع شمس
گفت :ان چيست كه اورا قبله نيست
فرمد :خانه كعبه
گفت :ان كيست كه پدر وعشيره ندارد؟
فرمود حضرت ادم(ع

 

[ پنج شنبه 2 مرداد 1389برچسب:قضاوتهای امام علی ( ع _ 1, ] [ 20:26 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 121

داستان شماره 121

يهودي از ابوبكر سوال كرد و او گفت اين مسائل زنادقه است

 

بسم الله الرحمن الرحیم

چون رسول خدا از دنيا رفت يك نفر يهودي داخل مسجد گرديد وگفت كجا است وصي پيغمبر شما؟
مردم اشاره به ابوبكر كردند مرد يهودي گفت من مسائلي دارم كه فقط وصي پيغمبر ان را ميداند ابوبكر گفت بياور مسائل خود را
مرد يهودي گفت به من خبر بده از چيزي كه براي خدا نيست واز چيزي كه در نزد خدا نيست و از چيزي كه خدا نميداند
ابوبكر گفت اين مسائل زنادقه است ايا در اسمان وزمين چيزي هست كه خدا نميداند
اتباع ابوبكر خواستند ان مرد را بزنند ابن عباس گفت شما با اين مرد با انصاف كار نكرده ايد ابوبكر گفت مگر مقاله اورا نشنيدي ابن عباس گفت چرا شنيدم اگر جوابي داريد بگوييد واگر نه اورا در نزد كسي كه جواب دهد به درستي كه من شنيد م از رسول خدا كه فرموده: در حق علي بن ابيطالب (الهم اهد قبلعه وثبت لسانه
سپس ابوبكر با جماعت خود به خدمت امير امدند ابوبكر گفت يا ابالحسن اين يهودي مسائل زنادقه پرسش كرده
حضرت فرمود ان كدام است ؟
يهودي را گفتند مسائل خود را بگو واو بيان كرد
حضرت فرمود انكه براي خدا نيست شريك است خداي تعالي شريك ندارد وانكه در نزد خدا نيست ظلم است خداي متعال هر گز به بندگان خود ظلم نميكند و انچه خدا نميداند قول شما حضرات يهود است كه ميگوييد عزيزابن الله وخداوند تبارك تعالي فرزندي براي خود نميداند يهودي بعد از استماع اين جوابهاي شافيه گفت((اشهدان محمدارسوالله واشهدالااله الا الله))ان وقت ابو بكر وطايفه برخواستند وسر امير را بوسيدند

 

[ پنج شنبه 1 مرداد 1389برچسب:قضاوتهای امام علی ( ع _ 1, ] [ 20:25 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 120
[ چهار شنبه 30 تير 1389برچسب:قضاوتهای امام علی ( ع _ 1, ] [ 18:24 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 119
[ چهار شنبه 29 تير 1389برچسب:قضاوتهای امام علی ( ع _ 1, ] [ 18:23 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 118

داستان شماره 118

توطئه‏اي که فاش گرديد

 

بسم الله الرحمن الرحیم

در زمام خلافت عمر دو نفر امانتي را نزد زني(سالمند) به وديعت گذاشتند و به وي سفارش نمودند که تنها با حضور هر دوي آنان وديعه را تحويل دهد.
پس از مدتي يکي از آن دو به نزد زن رفته مدعي شد که دوستش مرده است و وديعه را مطالبه نمود. زن در ابتداء از دادن سپرده امتناع ورزيد ولي چون آن مرد زياد رفت و آمد مي‏نمود و مطالبه مي‏کرد، وديعه را به وي رد کرد. پس از گذشت زماني مرد ديگر به نزد زن آمده خواستار وديعه گرديد، زن داستان را برايش بازگو نمود که نزاعشان در گرفت، خصومت به نزد عمر بردند، عمر به زن گفت: تو ضامن وديعه هستي. اتفاقا اميرالمومنين عليه‏السلام در آن مجلس حضور داشت، زن از عمر خواست تا علي عليه‏السلام بين آنان داوري کند، عمر گفت: يا علي! ميان آنان قضاوت کن. اميرالمومنين عليه‏السلام به آن مرد رو کرد و فرمود: مگر تو و دوستت به اين زن سفارش نکرده‏ايد که سپرده را به هر کدامتان به تنهايي ندهد، اکنون وديعه نزد من است، برو ديگري را به همراه خود بياور و آنرا تحويل بگير، و زن را ضامن وديعه نکرد و از اين راه توطئه آنان را آشکار نمود؛ زيرا آن حضرت عليه‏السلام مي‏دانست که آن دو با هم تباني کرده و خواسته‏اند هر دو نفرشان از زن مطالبه کنند تا او به هر دو غرامت بپردازد

 

[ چهار شنبه 28 تير 1389برچسب:قضاوتهای امام علی ( ع _ 1, ] [ 18:22 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 117

داستان شماره 117

دادرسي امام علي علیه السلام

 

بسم اله الرحمن الرحیم

وقتي امام علي (عليه السلام) وارد کوفه شد مردم برگرد او جمع شدند، در بين آن مردم جواني بود که در جنگهاي آن حضرت نيز شرکت کرده و در رکاب او مي جنگيد، روزي آن جوان با زني ازدواج کرد. صبح روز بعد حضرت علي (عليه السلام) در مسجد نماز صبح را به جا آورد، سپس به يکي از اصحاب فرمود: به فلان محله مي روي در آنجا مسجدي مي بيني در کنار آن مسجد خانه اي است که صداي مشاجره زن و مردي را مي شنوي، آن زن و مرد را نزد من بياور. آن شخص رفت و آن دو نفر را نزد حضرت آورد. امام (عليه السلام) فرمود: چرا از ديشب تا حال در مشاجره و نزاع هستيد؟ جوان گفت: اي اميرمؤ منان (عليه السلام) من اين زن را به عقد خود در آوردم اما چون نزد او رفتم حالت تنفري در خود نسبت به او احساس کردم و نزديک او نشدم و اگر قدرت داشتم شبانه او را از خانه بيرون مي کردم. لذا به نزاع و مشاجره مشغول بوديم، تا اينکه فرستاده شما نزد ما آمد. حضرت به حاضرين در آن مجلس فرمود: بعضي از حرفها را نبايد همه کس بشنوند (يعني، شما از مجلس خارج شويد) همه برخاستند و مجلس را ترک کردند و فقط آن زن و مرد نزد حضرت باقي ماندند. حضرت علي (عليه السلام) به آن زن فرمود: آيا اين جوان را مي شناسي؟ زن گفت: نه. حضرت فرمود: اگر من حال و گذشته او را برايت بگويم و او را بشناسي انکار حقيقت نمي کني؟ زن گفت: نه. حضرت فرمود: آيا تو فلاني دختر فلان شخص نيستي؟ زن گفت: آري. حضرت فرمود: آيا پسر عمويي نداشتي که هر دو عاشق يکديگر بوديد. گفت: آري. فرمود: آيا پدرت از ازدواج شما ممانعت نکرد و او را از همسايگي خود دور نکرد تا شما با يکديگر تماسي نداشته باشيد؟ زن گفت: همين طور است. فرمود: آيا به يادداري که يک شب براي قضاء حاجت خارج شدي و پسر عمويت تو را غافلگير کرد و با تو نزديکي کرد و تو حامله شدي و جريان را از پدرت پنهان کردي و تنها به مادرت خبر دادي؟ و چون زمان وضع حمل تو فرا رسيد مادرت تو را به بيرون خانه برد و بچه ات را به دنيا آوردي و او را در پارچه اي پيچيدي و پشت ديوار گذاشتي و لحظاتي بعد سگي به آنجا آمد و تو ترسيدي که بچه ات را بخورد، سنگي برداشتي و به سوي سگ انداختي اما سنگ به سر بچه خورد و سرش شکست و تو و مادر نزد او آمديد و مادرت سر او را با پارچه اي بست و بچه را گذاشتيد و رفتيد... زن ساکت شد. حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مي دهم که حق را بگويي، زن فرمايش امام را تایید کرد و گفت: يا علي (عليه السلام) غير از من و مادرم هيچ کس از اين جريان اطلاع نداشت. حضرت فرمود: خداوند مرا از آن واقعه با خبر کرد. حضرت بعد فرمود: صبح آن روز عده اي آمده و آن بچه را برداشتند و او را بزرگ کردند و او را با خود به کوفه آوردند و تو را به عقد او در آوردند در حالي که او پسر تو بود
سپس حضرت به آن جوان فرمود: سرت را نشان بده چون جوان سر خود را برهنه کرد اثر شکستگي در سر او ديده شد. حضرت فرمود: اين جوان همان پسر تو مي باشد و خدا او را از عمل حرام بازداشت برو و با فرزندت زندگي کن که ازدواج بين شما وجود ندارد

[ چهار شنبه 27 تير 1389برچسب:قضاوتهای امام علی ( ع _ 1, ] [ 18:21 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 116
[ چهار شنبه 26 تير 1389برچسب:قضاوتهای امام علی ( ع _ 1, ] [ 18:20 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 115

داستان شماره 115

سفري که بازگشت نداشت

 

بسم الله الرحمن الرحیم

روزی اميرالمومنين عليه‏السلام وارد مسجد گرديد، ناگهان جواني گريه کنان در حالي که گروهي او را تسلي مي‏دادند، جلوي آن حضرت آمد. امام عليه‏السلام به جوان فرمود: چرا گريه مي‏کني؟
جوان گفت: يا اميرالمومنين! سبب گريه‏ام حکمي است که شريح قاضي درباره‏ام نموده، که نمي‏دانم بر چه مبنايي استوار است؛ و داستان خود را چنين شرح داد: پدرم با اين جماعت به سفر رفته و اموال زيادي به همراه داشته و اينها از سفر بازگشته و پدرم با ايشان نيامده است، حال او را از آنان مي‏پرسم، مي‏گويند: مرده است. از اموال و دارايي او مي‏پرسم، مي‏گويند: مالي از خود برجاي نگذاشته است. ايشان را به نزد شريح برده‏ام و او با سوگندي آنان را آزاد کرده، با اين که مي‏دانم پدرم اموال و کالاي زيادي به همراه داشته است
اميرالمومنين عليه‏السلام به آنان فرمود: زود به نزد شريح برگرديد تا خودم در کار اين جوان تحقيق کنم، آنان برگشتند و آن حضرت نيز نزد شريح آمده به وي فرمود: چگونه بين ايشان حکم کرده‏اي؟
شريح گفت: يا اميرالمومنين! اين جوان مدعي بود که پدرش با اين گروه به سفر رفته و اموال زيادي با او بوده و پدرش با ايشان از سفر بازنگشته است و چون از حالش جويا شده، به وي گفته‏اند: پدرش مرده است. و من به جوان گفتم: آيا بر ادعاي خود گواه داري؟ گفت نه، پس اين گروه منکر را قسم دادم و آزاد شدند
اميرالمومنين عليه‏السلام به شريح فرمود: بسيار متاسفم که در مثل چنين قضيه‏اي اين گونه حکم مي‏کني؟!شريح: پس حکم آن چيست؟
امام عليه السلام فرمود: به خدا سوگند اکنون چنان بين آنان داوري کنم که پيش از من جز داود پيغمبر کسي به آن حکم نکرده باشد
اي قنبر! ماموران انتظامي را حاضر کن! قنبر آنان را آورد. آن حضرت هر ماموري را بر يک نفر از آنان موکل ساخت و آنگاه به صورتهايشان خيره شد و فرمود: چه مي‏گوييد آيا خيال مي کنيد که من از جنايتي که بر پدر اين جوان آگاه نيستم؟! و اگر اطلاع نداشته باشم نادانم. سپس به ماموران فرمود: صورتهايشان را بپوشانيد و آنان را از يکديگر جدا سازيد پس هر يک را در کنار ستوني از مسجد نشاندند در حالي که سر و صورتشان با جامه‏هايشان پوشيده شده بود، آنگاه امام عليه‏السلام منشي خود، عبدالله بن ابي‏رافع را به حضور طلبيده به او فرمود: قلم و کاغذ بياور! و خود در مجلس قضاوت نشست و مردم نيز مقابلش نشستند. و آن حضرت عليه‏السلام به مردم فرمود: هر وقت من تکبير گفتن شما نيز تکبير بگوييد و سپس مردم را از مجلس قضاوت بيرون نمود و يکي از آن گروه را طلبيده مقابل خود نشانيد و صورتش را باز کرد و به عبدالله بن ابي‏رافع فرمود: اقرار اين مرد را بنويس و به باز پرسي او پرداخت و پرسيد: در چه روزي شما و پدر اين جوان از خانه‏هايتان خارج شديد؟گفت: در فلان روز. در چه ماهي؟گفت: در فلان ماه. در چه سالي؟گفت: در فلان سال. در کجا بوديد که پدر اين جوان مرد؟ گفت: در فلان محل. در خانه چه کسي؟گفت: در خانه فلان. به چه بيماري؟ گفت: با فلان بيماري. مرضش چند روزي طول کشيد؟گفت: فلان مدت
در چه روزي مرد؛ چه کسي او را غسل داده کفن نمود و پارچه کفنش چه بود و چه کسي بر او نماز گزارد و چه کسي با او وارد قبر گرديد؟
و چون بازجوئي کاملي از او به عمل آورد صدايش به تکبير بلند شد، و مردم همگي تکبير گفتند، سايرين که صداي تکبيرها را شنيدند يقين کردند که آن يکي راز خود و ديگران را فاش ساخته است، آن حضرت عليه‏السلام دستور داد مجددا سر و صورت او را پوشانده وي را ببرند.
سپس ديگري را به حضور طلبيده مقابل خود نشانيد و صورتش را باز کرده به وي فرمود: آيا تصور مي‏کني که من از جنايت و خيانت شما اطلاعي ندارم؟
در اين هنگام که مرد شک نداشت که نفر اول نزد آن حضرت به ماجرا اعتراف کرده چاره‏اي جز اقرار به گناه خويش و تقرير داستان نديد و عرضه داشت: يا اميرالمومنين! من هم يک نفر از آن جماعت بوده و به کشتن پدر آن جوان تمايلي نداشتم؛ و اين گونه به تقصير خود اعتراف نمود.
پس امام عليه‏السلام تمام شهود را پيش خوانده يکي پس از ديگري به کشتن پدر جوان و تصرف اموال او اقرار کردند، و آنگاه مرد اول هم که اقرار نکرده بود اعتراف نمود، و آن حضرت عليه‏السلام آنان را عهده‏دار خونبها و اموال پدر جوان گردانيد. در اين موقع که خواستند مال مقتول را بپردازند باز هم اختلافي شديد بين جوان و آنان در گرفت و هر کدام مبلغي را ادعا مي‏کرد، پس اميرالمومنين انگشتر خود و انگشترهاي آنان را گرفت و فرمود: آنها را مخلوط کنيد و هر کدامتان که انگشتر مرا بيرون آورد در ادعايش راست گفته است؛ زيرا انگشتر من سهم خداست و سهم خدا به واقع اصابت مي‏کند

 

[ چهار شنبه 25 تير 1389برچسب:قضاوتهای امام علی ( ع _ 1, ] [ 18:19 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 114
[ چهار شنبه 24 تير 1389برچسب:قضاوتهای امام علی ( ع _ 1, ] [ 18:18 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 113

داستان شماره 113

طعمه شیر

 

بسم الله الرحمن الرحیم

شیری را در گودالی دستگیر كرده بودند، مردم برای تماشای شیر ازدحام نمودند، یك نفر در نزدیكی گودال ایستاده بود، ناگهان قدمش لغزید و دست به دیگری زد و دومی به سومی و سومی به چهارمی و همه در گودال افتاده طعمه شیر شدند. این ماجرا در یمن اتفاق افتاد، امیرالمومنین علیه السلام نیز آنجا تشریف داشت ، خبر به آن حضرت رسید، پس درباره آنان چنین قضاوت نمود، كه اولی طعمه شیر بوده و به علاوه باید یك سوم دیه به دومی بپردازد، و دومی نیز دو سوم دیه به سومی و سومی دیه كاملی به چهارمی باید بپردازد. رسول خدا صلی الله علیه و آله از این قضاوت خبردار گردیده فرمود: اباالحسن به حكم خدا داوری نموده است. مؤ لّف : علت این تفصیل این است كه نفر اول خودش افتاده ، به علاوه افراد دیگری را با خود انداخته ، از این جهت دیه ای طلب ندارد؛ زیرا مرگش مستند به خودش بوده است . و سبب مرگ نفر دوم ممكن است یكی از سه چیز باشد، كشیدن نفر اول و یا افتادن نفر سوم و یا چهارم بر روی او كه خودش عامل آن بوده است بنابراین ، احتمال استناد قتلش به نفر اول 33/0 است و امام علیه السلام هم 33/0 دیه اش را به عهده نفر اول قرار داده است ، و اما نفر سوم ممكن است علت مرگش ‍ كشیدن و افتادن نفر چهارم بر روی او باشد كه خودش عامل آن بوده و یا افتادن نفر اول و یا دوم بر روی او كه عاملش نفر دوم بوده است و امام علیه السلام نیز دو سوم دیه او را بر عهده نفر دوم گذاشته است . و اما نفر چهارم تمام علت مرگش ‍ مستند به نفر سوم بوده ، بنابراین ، تمام دیه اش بر عهده نفر سوم می باشد چنانچه امام علیه السلام حكم نموده است

 

 

[ چهار شنبه 23 تير 1389برچسب:قضاوتهای امام علی ( ع _ 1, ] [ 18:16 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


داستان شماره 112

داستان شماره 112

خطبه بی الف و خطبه بی نون

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

گروهی از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله دور هم نشسته و از هر دری سخن می گفتند گفتگو از حروف الفباء به میان آمد، همگی به اتفاق آراء بر آن شدند كه حرف الف بیش از سایر حروف در تركیب كلمات و جمله بندیها به كار می رود، در این هنگام امیرالمومنین علیه السلام بپاخاسته و خطبه ای طولانی بدون الف بالبداهه انشاء فرمود: حمدت و عظمت من عظمت منته ، و سبغت نعمته ، و سبقت رحمه غضبه ، و تمت كلمته ، و نفذت مشیه ، و بلغت قضیته ، حمدته حمد مقر لر بوبیته ، متخضع لعبودیته ، متنصل من خطیئه

 

..............
و نیز خطبه ای دیگر بدون نقطه بالبداهه انشاء كرد كه اول آن این است : الحمدلله اهل الحمد و ماواه ، وله اوكد الحمد واحلاه ، و اسرع الحمد و اسراه ... مؤ لّف : انشاء چنین خطبه هایی به طور ارتجال و بدون سابقه با ویژگی های خاصی كه در الفاظ و مضامین آنها بكار رفته می توان گفت كه در زمره معجزات آن امام همام علیه السلام بشمار می آید، و بعضی از ادبا اگر چه ابیات و یا فقراتی بدون الف و یا بدون نقطه آورده اند ولیكن باید توجه داشت كه آنان كسانی هستند كه سالیانی دراز از عمر خود را صرف تحصیل ادبیات و قسمتی از اوقات خود را صرف تركیب و تلفیق آن جملات نموده اند، و از محالات عادی است كه كسی بتواند بطور ارتجال و بالبداهه آنچنان خطبه هایی را با آن همه درخشندگی و خصوصیاتی كه دارند انشاء نماید. و نیز خطبه دیگری از آن حضرت علیه السلام بدون نقطه نقل شده كه اول آن چنین است : الحمدلله الملك المحمود، المالك الودود، مصور كل مولود، و موئل كل مطرود

[ چهار شنبه 22 تير 1389برچسب:قضاوتهای امام علی ( ع _ 1, ] [ 18:13 ] [ شهرام شیدایی ] [ ]


صفحه قبل 1 2 صفحه بعد